مادر قدیم-مادر جدید

مادر قديم ( ایرج میرزا)

گویند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهان گرفتن آموخت

 شب ها بر ِ گاهواری من /بیدار نشست و خفتن آموخت

 دستم بگرفت و پا به پا برد /تا شیوه ی راه رفتن آموخت

 یک حرف و دو حرف بر زبانم/ الفاظ نهاد و گفتن آموخت

 لبخند نهاد بر لب من/ بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

 پس هستی من ز هستی اوست /تا هستم وهست دارمش دوست

مادرجديد ایرج میرزای قرن 21

گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر/ روی کاناپه، لمــــیدن آموخت

 شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح/ بنشست و کلیـپ دیدن آموخت

 برچهـــره، سبوس و ماست مالید/ تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت

 بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش /تا رســم کمان کشـیدن آموخت

 هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح/ آیین چروک چیـــــدن آموخت

 دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار /همـــــواره طلا خریدن آموخت

 با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند /از قوم شــــوهر، بریدن آموخت

 آســــــوده نشست و با اس ام اس /جک های خفن، چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب وروز /از پیک، مدد رسیــــدن آموخت

 پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم /گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت

 بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار/ بیماری و قد خمیـــــدن آموخت

فرهنگ لغت2

کادو : برادر دوم

کاسه : برادر سوم

کافور : برادر چهارم

کامیون : برادر وسطی

باکتری : پ ن پ با قوری

۱,۲,۴,۵,۶,… : کوسه

فیله گوساله : فیل نفهم، فحش رایج بین فیل ها

بی‌ کربنات : یکی‌ از فحشهای رایج میان شیمیدانان

فیروز کریمی : در روز مرا حمل کنید

وایمکس : درنگ چرا ؟!

چرا عاقل کند کاری‌ :‌ یک ضرب المثل شیرازی !

شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد !

مختلف : مرگ مغزی !

توله سگ : حاصل تقسیم مساحت سگ بر عرض آن !

یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ ها !

 ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ : ( ﻓﯿﻞ ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ) ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻓﯿﻠﯽ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﺩ !

بهلول

بهلول و دوست خود

شخصي كه سابقه دوستي با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزديك منزل بهلول رسيد اتفاقا" خرش لنگ شد و به زمين افتاد آن شخص با سابقه دوستي كه با بهلول داشت بهلول را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل به رساند.چون بهلول قبلا" قسم خورده بود كه الاغش را به كسي ندهد به آن مرد گفت:
الاغ من نيست . اتفاقا" صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر كردن را گذارد. آن مرد به بهلول گفت الاغ تو در خانه است و مي گويي نيست. بهلول گفت عجب دوست احمقي هستي تو ، پنجاه سال با من رفيقي ، حرف مرا باور نداري ولي حرف الاغ را باور مي نمايي؟

 

بهلول و آب انگور
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه !
پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟
بهلول گفت: نه!
پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن!
من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت:نه!
بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟
گفت: نه!
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد !

مرد فریادی کشید و گفت: واااااااااااااااااای سرم شکست !

بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم !

این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی........

 

پند بهلول

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت:…

صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی

 

خلوص نیت

می گویند: مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: مسجد می سازیم.

گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟

بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند.

 

طول عمر

ابلهي از بهلول پرسيد : آدمي را طول عمر چقدر باشد ؟

بهلول گفت : آدمي را ندانم . اما تو را طول عمر بس دراز باشد .....!

 

داستان کفش

آورده‌اند که روزی بهلول به مسجد رفت چون روز عید بود جمع کثیری آمده بودند

بهلول خواست وارد غرفه شود دید دم در کفش‌های فراوانی است و چون قبلآ کفش او را دزدیده بودند ترسید مانند دفعات پیش کفش او را ببرند یا با کفش‌ها عوض شود

از این سبب کفش‌ها را در دستمالی پیچید و زیر لباده پنهان نمود و چون وارد غرفه شد و به گوشه نشست ، شخصی که نزدیک او نشسته بود برآمدگی زیر بغل و دستمال پیچیده شده را دیدو به بهلول گفت :

گمان می‌کنم کتاب ذیقیمتی زیر بغل دارید می‌توانید بگویید چه کتابی است ؟

بهلول جواب داد : فلسفه است.

آن مرد گفت از کدام کتاب فروشی خریده‌اید ؟

بهلول گفت از کفاشی خریده‌ام

 

بوی غذا

یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند»

 

مرگ خلیفه

روزی هارون الرشید به بهلول خطاب کرد : آیا می خواهی خلیفه باشی؟

بهلول گفت: دوست ندارم.

هارون گفت : چرا؟

بهلول پاسخ داد: برای اینکه من به چشم خود مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی خلیفه تا به حال فوت دو بهلول را ندیده است.

 

طبیب مخصوص

هارون الرّشيد طبيب مخصوصي از يونان به دربارش آورده بود، كه بسيار مورد تكريم و احترام بود.

روزي بهلول بر وي وارد شد، پس از سلام و احوال‏پرسي از طبيب سوال نمود:

شغل شما چيست؟

طبيب از باب تمسخر بهلول گفت: شغل من زنده كردن مرده‏هاست.

بهلول در جواب گفت: اي طبيب تو زنده‏ها را نكش، مرده زنده كردنت پيش كش!

 فرارسیدن عید سعید غدیر را به همه عاشقان مولا امیرالمومنین تبریک عرض می کنم

 

فرهنگ لغت


جدول : کسی که نیاکانش علاف باشند را گویند

Saturday : روز جهانی ساطور

 Freezer side by side: کسیکه کنار هرکی میشینه، زر مفت میزنه

 کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود ؟

سه‌پایه : ۳ تا آدم باحال که همیشه پایه هر حرکتی‌ هستند

وانت : اینترنت آزاد و بدون فیلتر

Category: این گربه کدوم گوریه؟

Keyboard: چه کسی برنده شد؟

MissCall: دختر نا بالغ را گویند

نلسون ماندلا:نلسون اون وسط گیر کرده(لری)

کته ماست : آن گربه مال ماست

مشروبات : روبات مشهد رفته

نرگس : موجود مذکری که مرتب حدس می زند

کدبانو: دختر خانمی مجرب در نقشه کشی با نرم افزار اتوکد

 چهار محال بختیاری : ممکن نیست عدد ۴ برای شما شانس بیاورد

کالسکه: هنگامی که یک اصفهانی یک میوه ی کال میخورد

جاسبی : فقط باش

سوغاتی : بسیار عصبانی

عجبشیر : احساس رضایت از مطبوع بودن شیر

مانیکور – پدیکور : دو برادر نابینا به نام مانی و پدرام

کولر:زمانی که یک لر به مکانی رفته باشد و بین ما نباشد

کامران : راننده کامیون

مهران : شخصی که در هوای مه آلود رانندگی می کند

Superman : مرد بقال !

کنتس : به اصفهانی یعنی این سیگار کنت است

بیگلی بیگلی : پدربزرگ بروسلی، بزرگ خاندان لی‌

پسمانده : پ نه پ رفته!

Diamond Ring : داییمون زنگ زد

مناجات : انواع و اقسام مونا

کره حیوانی : بیچاره ناشنواست

 کلکته : بین گربه ها کل افتاده

خاموش : موش نپخته

مزدور : نوعی موز که در مناطق دور می روید

دیپلماتیک : فرد دیپلمه ای که ماتیک زده

واویلا : ویلایی که درش به روی همه باز است

چاقو ضامن دار : در شیراز، به شخص فربه‌ای که یکی‌ از اهالی محل ضمانتش را کند گویند

جنسیتی : شهر ارواح


 

PhD بدون شرح

وقتی...

Image Detail

وقتی هرچی می دوی به مقصد نمی رسی

وقتی سرتو می چرخونی می بینی شب شده

وقتی لیست کارهای انجام نشده ات خیلی بیشتر از لیست کارهای انجام شده ات هست

وقتی صبح زود پا می شی تا شب کار می کنی حتی واسه زمان استراحتت هم برنامه داری اما تموم نمی شه کارات

وقتی با این سوال حرص درآر مواجه می شی که "کی تموم میشه" وتو در نهایت عجز جوابی براش نداری

وقتی دلت واسه یه روز بی دغدغه لک می زنه و استرس امونت رو بریده

وقتی روز مشغول کار هستی و شب تو خواب هم مشغول کار هستی و هیچوقت ذهنت حتی تو خواب هم استراحت نمی کنه

وقتی تنهایی... هیچ کس نیست که کمکت کنه...

وقتی با حساب کتابهای سرانگشتی متوجه می شی که اگه شبا رو هم نخوابی بازم تموم نمی کنی

اونوقته که به این جمله می رسی که :

به دنیا بگویید بایستد می خواهم پیاده شوم.................

کاربردهای مختلف " مردن " در فرهنگ ما


برو بمیر : برو گمشو
بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد
می میرم برایت : عاشقتم
می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟
مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟
نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد
مردیم تا ... : صبرمان تمام شد
مرده : بی حال
مردنی : نحیف و لاغر
مردم : خسته شدم
من بمیرم ؟ : راست می گویی ؟

کمی لطیف4

زرنگ تر از موش

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند. او گفت من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد من تمام خورده بودم.

اسم زن شیطان

شخصی از واعظی پرسید که زن ابلیس چه نام دارد. واعظ او را پیش خواند و در گوشش گفت: ای مردک... من چه دانم؟ چون باز به مجلس آمد از او پرسیدند که چه فرمود؟ گفت هرکه خواهد از مولانا سوال کند تا بگوید.

مردی که خداشد

دهقانی در اصفهان به در خانه خواجه بهاءالدین صاحب دیوان رفت. به خواجه سرا گفت که به خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد.

به خواجه بگفت به احضار او اشارت کرد. چون در آمد پرسید که تو خدایی؟ گفت آری گفت چگونه؟ گفت من پیش از این ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم گرفتند خدا ماند.

گم کرده

مردی انگشتری در خانه گم کرد در کوچه می طلبید که خانه تاریک است.

هضم شده

حاکم نیشابور شمس الدین طبیب را گفت: من هضم طعام نمی توانم کرد تدبیر چه باشد؟ گفت هضم شده بخور

شاید نیاید

مردی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید، بردارد گفتند شاید نیاید گفت آن وقت جنگ نباشد.

معالجه

حجی در قحط سالی گرسنه به دهی رسید شنید که رییس ده رنجور است آنجا رفت گفت من مرد طبیبم او را پیش رییس بردند اتفاقا در خانه ایشان نان می پختند گفت علاج او آن است که یک من روغن و یک من عسل بیارید. بیاوردند. در کاسه کرد و نانی چند گرم در آنجا شکست. یک یک لقمه بر می داشت و گرد سر بیمار می گردانید وبردهان خود می نهاد تا تمام بخورد.

گفت امروز آن قدر معالجت تمام باشد تا فردا. چون از خانه بیرون آمد رییس ده در حال بمرد. او را گفتند این چه معالجه بود که کردی؟ گفت هیچ مگویید اگر من آن را نمی خوردم پیش از او از گرسنگی می مردم.

خوردن و بردن

شخصی در باغ خود  رفت. صوفی و خرسی را در باغ دید صوفی را می زد و خرس را هیچ نمی گفت صوفی گفت ای مسلمان من آخر از خرس کمتر نیستم که مرا می زنی و خرس را نمی زنی گفت خرس مسکین می خورد و می رود اماتو می خوری و می بری.

قسم دروغ

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست می داری؟ گفت دلالان را گفتند چرا گفت از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

لغت نامه

زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد
کاشمری : در آرزوی ازدواج
ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد
چیپس با ماست : پس چی با ماست؟ / پس ما چیکار کنیم؟ همه زحمتها که افتادگردن شما به خدا
هشتگرد : ۵
خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

پس از تاخیر نسبتا طولانی (که دوستان علتش رو خوب می دونند)مجددا خدمت رسیدم... در پناه خدا شاد باشید


 

کمی لطیف3

http://salijoon.ws/mail/890928/kh/82884817130441599406.jpg

حکایت آقای وکیل

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

http://salijoon.ws/mail/890928/kh/53140754225351366445.jpg

درس عبرت

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.

پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"

پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!

امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

 ... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

 

http://salijoon.ws/mail/890928/kh/160.jpg

خرس و شکارچی

دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»

دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»

اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»

دومي:« مي روم بالاي درخت.»

اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»

دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»

اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»

دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»

اولي: «اگر گودال هم نبود؟»

در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟

http://salijoon.ws/mail/890928/kh/1213888029aK3fPWC.jpg
http://salijoon.ws/mail/890928/kh/5.jpg

کمی لطیف2

بیا پایین

 اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته، دیگران در زیرایستاده، گفت: السلام‌علیک یا الله. گفت: من الله نیستم. گفت‌: یا جبرئیل. گفت: من جبرئیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا بر آن بالا رفته تنها نشسته‌ای؟ تو نیز به زیرآی و در میان مردمان بنشین.

 

سرکه هفت ساله

رنجوری را سرکه هفت ساله تجویز کردند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم اما نمی‌دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.

اشتها

روزی در جایی نذری می دادند از فقیری كه از آن حوالی می گذشت پرسید:«اشتها داری؟» گفت:« من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم!»

 

سپر

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزركی با خود داشت كه برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت كه از بالای قلعه سنگی بر سرش زدند وبشكستند. دست یر سر شكسته گذاشت و گفت:«مگر كورید؟... سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید؟! »

 

گروگان

در خانه جحی را كندندو دزدیدند.او هم رفت و در مسجدی را از جا كند و به خانه برد.گفتند:«چرا چنین كردی و در خانه خدا را كندی؟»

گفت:«خدا خوب می داند كه در خانه مرا چه كسی دزدیده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانه اش را پس میدهم!»

 

جواب پر بركت!

سلطانی در راهی می رفت. پیری ضعیف و از  كارافتاده را دید كه خار بر دوش می كشید. رحمش آمد و گفت:«پدرجان، چند دینار زر می خواهی یا خری یا چند گوسفند یا باغی كه به تو دهم تا روزگارت بهتر شود و از این زحمت خلاص شوی؟»

پیر گفت:«زر بده تا در كیسه ام ریزم و بر خر بنشینم و گوسفندان را جلو اندازم و به باغ بروم!»

سلطان را این حاضر جوابی خوش آمد و دستور داد كه هر چه پیرمرد می خواهد به او بدهند.

 

راه علاج

مرد فقیری پیش طبیب رفت و گفت:«ای طبیب، به دادم برس كه درد امانم را بریده است. از فرق سر تا نوك انگشتان پاهایم درد می كند و گوشهایم نیز وزوز می كنند.»

طبیب نبض مرد را گرفت و زبانش را نگاه كرد. بعد گفت:«علاج تو این است كه هر روز پنج مرغ چاق و چله را بگیری و بریان كنی و با كباب پنج بره نر بیامیزی و با قدری عسل بخوری. بعد از خوردن اینها باید بی معطلی انگشت به حلق خود فرو كنی تا آنچه كه خورده ای بالا بیاوری و بیرون بریزی. ده روز این كار را انجام ده تا بهبود حاصل شود.»

مرد بیمار گفت:«حقا كه عقل طبیبان پارسنگ برمی دارد. اینها كه تو می گویی، اگر كس دیگر خورده و بالا آورده باشد، من آن را از روی زمین جمع كرده و می خورم!»

 

كلاه

كچلی از حمام بیرون آمد و دید كه كلاهش را دزدیده اند. داد و فریادی راه انداخت و كلاهش را از حمامی خواست. حمامی گفت:« من كلاه تو را ندیده ام و تو چنین چیزی به من نسپرده ای. شاید اصلا كلاهی بر سر نداشته ای.»

كچل گفت:«انصاف بده ای مسلمان! این سر من از آن سرهاست كه بشود بدون كلاه بیرونش آورد؟!»

 

کمی لطیف

گربه تبردزد

مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محکم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌کند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تکه‌ای گوشت که به یک جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری که به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد کرد؟

دزد اسب

اسب «طلحک» را دزدیدند. کسی گفت: «گناه از خودت است که طنابش را محکم نبستی.» دیگری گفت: «گناه مهتر است که در ِ اصطبل را باز گذاشته‌است.»  دیگری گفت: «گناه اسب است که در پس صاحبش نرفته‌است.»  طلحک خندید و گفت: «پس معلوم شد که در این میان، دزد را هیچ گناهی نباشد!»

حکایت درویش

درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت کجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر می‌باید که برای تسلیت شما آیند.

در فکر بودم

یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی.

خواندن فکر

شخصی دعوی نبوت می‌کرد. پیش خلیفه بردند. از او پرسید که معجزه‌ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این است که هرچه در دل شما می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان که اکنون در دل همه می‌گذرد که من دروغ می‌گویم.

عرق

کسی تا‌بستان از بغداد می‌آمد، گفتند: آنجا چه می‌کردی؟ گفت: عرق.

فرزند بزرگان

زن طلحک فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسید که چه زاده است؟ گفت: از درویشان چه زاید؟ پسری یا دختری. گفت: مگر از بزرگان چه زاید؟ گفت: چیزی زاید بی هنجار گوی و خانه برانداز.

تلقین مغرضانه

میان رئیس و خطیب ده دشمنی بود. رئیس بمرد، چون به خاکش سپردند، خطیب را گفتند: تلقین او گوی. گفت: از بهر این کار دیگری را بخواهید که او سخن من به غرض می شنود.

شوهر چهارم

زنی که سر دو شوهر را خورده بود، شوهر سیمش رو به مرگ بود. برای او گریه می‌کرد و می‌گفت: ای خواجه، به کجا می‌روی و مرا به کی می‌سپاری؟ گفت : به چهارمین.

روانشناسی رنگها

 سفيد رنگ آرامش است، 
اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط آرامش ديوانه مي شوي.

سياه رنگ جدي است، 
اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني،
 
از فرط نااميدي ديوانه مي شوي

قرمز رنگ جذاب و گرم است، 
اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني از فرط هيجان ديوانه مي شوي.

زرد رنگ زندگي است، 
اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني از فرط اضطراب ديوانه مي شوي،


اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي شوي، 
زياد هم ربطي به رنگها ندارد

     
پاشو برو بیرون

ببین کی به کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علت گریه

 

            Crying Baby by Addrox

گویند جوانی وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

     pic3

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم  به شماهم هيچ ربطي ندارد!!!

فرارسیدن ماه ربیع الاول رو به همه دوستان تبریک می گم...

سوالات بچه شتر از مادرش

            

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشمهای ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ 
          
 
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

 راستی برد ایران خیلی شادی بخش بود... خدارو شکر

مجادله از نوع مشاعره بر سر یک خال!!!

                 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


   صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

  فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

 

دنیای مجردها و دعای مجردها

دعای دختران مجرد

اللهم نزلنا جوانک الرشید، الغنى و الصاحب المدرک و بالخصوص المسکن الگنده!

راکب زانتیا.

مطیع الامر.

لا خواهر و لا مادر.

متخصص الطبخ الغذاء لذیذ و النظافت المنزل و ماهر بالتعویضة الکهنة الطفل الصغیر.

الخاصه: الزن ذلیلا

آمین یا رب العالمین .......!

بده منتظریم .................!

                        

دعای پسرهای مجرد

الهم نزلنا حوریاً تک دانه و هیکل توپ (خدایا منو به خاطر این درخواست سنگینم ببخش)...!

 کم توقعا...!

السّن الصغیرا...!

I Need  لا کوزه ترشی...!

الوضع المالی.... عالی و جهیزیتها کاملةُ...!

و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و مادر و پدر و کلهم فک و فامیلا...!

الچشم البسته (لا آفتاب مهتاب دیده)...!

کدبانوا فی المور المنزل (همه جور چیزا)...!

١٨٠% مطیع الامر، لا چون و چرا و تسلیماً لخشمنا...!

قویاً فی تحمل بوی جوراب و الغیر چیزها...!

یا رب اعطینا الیک For Me فوری.