اشتیاق مرغان به لقای سیمرغ

         

به اینجا رسیدیم که هدهد پرندگان رو به پادشاهی راهنمایی کرد که نامش سیمرغ بود و در پس کوه قاف منزل داشت واما ادامه ماجرا:

ابتدای کار سیمرغ ای عجب/ جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب

گذر سیمرغ از کشور چین وافتادن یک پر او در این کشور باعث غوغایی در عالم شد:

در میان چین فتاد از وی پری / لاجرم پُرشور شد هر کشوری

هرکسی نقشی از آن پر برگرفت/ هر که دید آن نقش کاری در گرفت

آن پر اکنون در نگارستان چین ست / اطلبوا العلم ولو بالصین ازین ست

گر نگشتی نقش پرّ او عیان / این همه غوغا نبودی در جهان

این همه آثار صنع از فرّاوست / جمله انمودار نقش پرّ اوست

خلاصه با این اوصاف هرکی می خواد این پادشاه رو ملاقات کنه بسم الله

هر که اکنون از شما مرد رهید/ سر برآرید و پا اندر نهید

خب معلومه که همه مشتاق می شن این پادشاه رو ببینند:

جمله مرغان شدند آن جایگاه/ بی قرار از عزّت آن پادشاه

شوق او در جان ایشان کار کرد/ هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند / عاشق او دشمن خویش آمدند

اما شوق لقا کجا و ترس بقا کجا؟

لیک چون ره بس دراز و دور بود / هر کسی از رفتنش رنجور بود

گرچه ره را بود هریک کارساز / هر یکی عذری دگر گفتند باز

معلومه که قدم گذاشتن در وادی عشق به قول حافظ جز این نیست که : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...

از اینجا به بعد داستان جریان عذر آوردن هرکدوم از مرغهاست که بندهای تعلقات مانع ادامه راه اکثرشون می شه...

ادامه دارد

 

سوالات بچه شتر از مادرش

            

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشمهای ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ 
          
 
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

 راستی برد ایران خیلی شادی بخش بود... خدارو شکر

عکسهایی از ششگوشه عالم

حرم مطهر سیدالشهدا

داخل ضریح مطهر سیدالشهدا

ضریح مطهر ۷۲ تن شهدای کربلا که یک جا دفن شده اند

ضریح مطهر حبیب بن مظاهر در کنار مرقد زیبای مولایش و در نزدیکی قتلگاه سیدالشهدا

داخل ضریح حبیب ابن مظاهر

ضریح مطهر ابراهیم المجاب

قتلگاه ثارالله

قتلگاه ثارالله

داخل ضریح مطهر سیدالشهدا(شش گوشه عالم)

من نگفتم که تو حاکم نشوی...

              

پدري با پسري گفت به قهر/که تو آدم نشوي جان پدر

حيف از آن عمر که اي بي سروپا / در پي تربيتت کردم سر

دل فرزند از اين حرف شکست / بي خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسيار کشيد و پس از آن /زندگي گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والايي يافت /حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزي بگذشت و پس از آن /امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز  / نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خودخواهي و کبر /نظر افگند به سراپاي پدر

گفت گفتي که تو آدم نشوي /تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تکان /گفت اين نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوي /گفتم آدم نشوي جان پدر»

 

جامي

خدا کنه آدم شدنو با هیچ چیز دیگه اشتباه نگیریم!!!

فرارسیدن ماه صفر ماه حزن و اندوه اهل بیت پیامبر و فرارسیدن شهادت دردانه سه ساله دردانه هستی تسلیت باد

 

 

مجادله از نوع مشاعره بر سر یک خال!!!

                 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


   صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

  فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

 

Punctuation

          

A woman without her man is nothing"


on the chalkboard and asked his students to punctuate it correctly.All of the males in the class wrote:


"A woman, without her man, is nothing."

 
All the females in the class wrote
:


"A woman: without her, man is nothing."

 
Punctuation is powerful

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود...

                

کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه ای از کرب و بلا،

خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر،

 گروهی به جگر سوز و گروهی به بصر اشک و گروهی زخوارج همه خشنود زخشم احد قادر معبود،

 همه منتظر عترت پیغمبر اسلام،

 به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ایام،

 رسیدند به آیین اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه،

 به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا،

که ببینند اسیران شه کرب و بلا را

 در آن هلهله و شور،

 گروهی  شده محزون و گروهی شده مسرور،

 گروهی زخدا دور،

 در آن عرصه ی محشر صدف بحر ولایت،

 ثمر نخل  ولا،

دخت علی،

شیر خدا جلوه ی مصباح، هدا،

 شیرزن کرب و بلا،

زینب کبرا،

به همان شیوه ی حیدر،

به همان عزت مادر،

به بلندای مقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت،

چو یکی کوه مقاوم،

به خروش دل دریا،

به نهیبی که صلای علوی داشت به نام احد قادرمنان به چنین خطبه سخن گفت  که دیدند به نطق اش نفس شیر خدا را

 بعد حمد احد و نعت محمد همه دیدند که آن عصمت دادار

ندا داد که ای وای بر احوال شما مردم غدارِ ستم پیشه ی مکارِ جنایت گرِ بی عار،

 عجیب است که دارید بدین ننگ به دل ناله به رخ اشک

الهی نشود اشک شما خشک و بگریید به این ننگ که بردامن آلوده نهادید،

شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشته ی خود را و شما سبزی فاسد شده در مزبله هایید،

شما همچو گچ روی مزارید،

 ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی که خود آراسته مانند زنان در اجنبیانید،

بگریید که پستید نخندید که مستید همین  لکه ی ننگی که نهادید به دامن،

به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد،

نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را

 وای بر حال شما مردم کوفه!

به جگر پاره ی پیغمبر اسلام چه کردید که از آن،

 جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت،

بدانید که از آتش بیداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ی پیغمبر اکرم،

 به خود آیید و ببینید چه خون های شریفی  زِ دم تیغ شما ریخته برخاک،

چه تن های لطیفی که زشمشیر شما شد همه صدچاک،

چه بی باک کشیدید به آتش حرم آل نبی را

و کشاندید به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از کثرت وحشت به بیابان

و دویدند روی خار مغیلان

و زدید از ره بیداد به کعب نی و سیلیّ ستم در حرم آل علی فاطمه ها را

به خدا پیش تر از این ستم و ظلم و جنایت چه به مکه چه مدینه چه سر کوچه و بازارندیدند

 ندیدند قدو قامت ما را

 گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش

وباران همه خون گردد و چون سیل ببارد به زمین

 یا که سماوات شوند از همه سو پاره

و ریزند زافلاک به روی کره ی خاک

و یا باز شود کام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبی نیست،

شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه بیاید،

 در رحمت به سوی خلق گشاید،

 همه گفتید که باید پسر فاطمه برما ره توحید نماید،

به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه وتزویر همه نیزه و شمشیر،

گه از سنگ و گهی تیر،

 کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی افسوس که کشتید پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدا را

 کوفه رفته است فرو یکسره درننگ،

از این خطبه شده زاده ی مرجانه دگر شیشه ی عمرش هدف سنگ،

 که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان گشت همان روبه روی محمل زینب همه گفتند امان از دل زینب،

 به جبین خون و به رخ زخم و به لب آیه ی قرآن،

 چه دل انگیز صدایی،

 چه ندایی،

چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته نه همین برد دل خواهر خود را

که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را

همه گشتند در آن جلوه گری محو جمالش،

همه مبهوت جلالش،

 همه دادند به انگشت نشانش،

 نگه او به روی زینب و زینب نگه افکند به رویش که هلالم!

چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض و سما را

 گل احمد، گل حیدر، گل زهرا،

 همه ی آرزوی من به سر و صورت خونین

و به پیشانی بشکسته ولب های به خون شسته و چشمان خدابین

و به اشکی که روان است زچشمت به رگ پاره و خونی که روان است ز رگ های گلویت،

 نگهم کن، نگهم کن،

 نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ی قرآنِ سرت بر سر نیزه،

عجبا فاطمه می گفت به من قصه ی داغ تو،

 نمی گفت که روزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند،

 لب بگشا ای به لبت آیه ی قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن،

 در تب و در تاب شده،

 بر تو دلش آب شده،

 تا ز تنش روح نرفته است بخوان بار دگر آیه ی قرآن و بگو ذکر خدا را.


شعر از استاد بزرگوار، حاج غلامرضا سازگار (میثم) است .متن این شعر دقیقا برگرفته از خطبه ی عمه سادات سلام الله علیها در کوفه است